در دلی هرچند دوری از نظر

در دلی هرچند دوری از نظر

قصه دل را بگویم مختصر

لطفها بنمود چشم رهزنت

صید چشمان تو گشتم بیخبر

یک نگه کردی و جانم سوختی

وای از آن چشم پر شور و شرر

داستان روی چون ماهت چه سان

بشنوی از  مرغکی بر بسته پر؟

واله و شیدا شدم در کوی تو

لب فرو بستم بسان لال و کر

دیده جز خوبی ز رخسارت ندید

مه رخ زیبا سخن ، بحر هنر

/ 0 نظر / 30 بازدید