رها کن مرا

بنگر و بگذر ازین درد آشنا

سهم من از زندگی جز غم نبود

هرچه دیدم در سراب لحظه ها

جز سیاهی و شب و ماتم نبود


در پی سودای دل افسانه شد

تک تک ایام عمر باطلم

رفت دوران شباب و خوشدلی

نیست جز اندوه و حسرت حاصلم


آه ای ماه شب افروزم چرا

زندگی با من نمیسازد دگر

درد و رنج محنت اندوه وار

لانه کرده در دل و جانم مگر؟


بگذر از این بی دل شیدا برو

او ازین دنیا و خاکش نیست، رو

در سرش یار و دیاری دیگرست

کشته دل را هلاکش نیست، رو

 

شهریور سال 1395

/ 0 نظر / 50 بازدید